محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

58

خلد برين ( فارسى )

با خبر شده از اطراف ديار و بلاد روى به دار الارشاد نهادند و بنابر صغر سن پادشاه غازى ، برادر بزرگتر آن زيور آراى سرير و افسر سلطانعلى پادشاه را سزاوار مسند سرافرازى ديده دست ارادت به آن حضرت دادند و ابواب آمد و شد به عتبهء علياى كرامتش گشاده دل بر متابعت و مبايعتش نهادند و در اندك زمانى دار الارشاد از كثرت صوفيان سلسلهء عليه ، جمعيت آباد رشد و رشاد شد . و چون اين خبر به سمع يعقوب ميرزا رسيد از ازدحام صوفيان و آمد و شد ايشان به آستان كرامت نشان به غايت بترسيد و ديدهء حق‌بين از ديدن حق قرابت و خويشى و رعايت خاطر علمشاه بيگم خواهر خود كه والدهء مقدسهء شاهزادگان والانژاد بود پوشيده يكى از امراى عظيم - الشان را با گروهى انبوه از سپاه تركان به اردبيل فرستاد تا آن لآلى درج كامكارى را با والدهء محترمهء ايشان به اصطخر فارس برده به منصور بيك پرناك حاكم آن ديار سپارد تا روزگارى در قلعهء اصطخر به حبس و قيد گرفتار بوده دست ارباب ارادت به دامن دولت ايشان نرسد ، و از اين معنى غافل و بىخبر كه گوهر تا روزگارى در زندان صدف به سر نبرد زيب افسر پادشاهان بلند اختر نگردد ، و تا مهر انور در زندان تاريكى ، شب و روز نگذراند صبح جهانگشائيش از افق مراد طالع نشود ، آفتاب اوج كنعان تا به زندان جفاى برادران و محنت چاه و زندان گرفتار نشود به پايهء والاى عزيزى مصر سلطنت نرسد ، و ساكن بيت الاحزان تا در زندان مفارقت نور ديدهء خرد ديده از جهان نپوشد چشم اميدش به بوى پيراهن يوسفى روشنى از سر نگيرد . ما در روزگار ، صبح راحت را بعد از شام محنت زاده و باغبان ايام ، گلبن طراوت گل را از جويبار خوارى خار آب داده ، اوج رفعت بعد از قطع گريوهء مذلت بر سر راه سالك آيد و روز روشن بعد از گذشتن شب تيره چهره نمايد . اگر پادشاه غازى و آفتاب اوج سرافرازى در صغر سن و عهد صبى يوسف آسا گرفتار زندان ملال گردد از آن چه ملال ، بسى بر نيايد كه بر تخت